فريد الدين العطار النيسابوري

148

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

يك شبى روح الأمين در سِدره بود * بانگِ لبّيكى ز حضرت مىشنود بنده‌اى گفت اين زمان مىخواندش * مىندانم تا كسى مىداندش اين قدر دانم كه عالى بنده‌اىست * نفسِ او مرده‌ست ، او دل زنده‌اىست خواست تا بشناسد او را آن زمان * زو نگشت آگاه در هفت آسمان در زمين گرديد و در دريا بگشت * نه ز كوهش باز يافت و نه ز دشت [ سوىِ حضرت باز شد با صد شتاب * همچنان لبّيك مىآمد خطاب ] از كمالِ غيرت او را سر بگشت * بارِ ديگر ، گردِ عالم در بگشت هم نديد آن بنده را گفت « اى خداى * سوىِ او آخر مرا راهى نماى . » حق تعالى گفت « عزمِ روم كن * در ميانِ دير شو معلوم كن . » رفت جبريل و بديدش آشكار * كان زمان مىخواند بُت را زار زار جبرئيل آمد ازان حالت به جوش * سوىِ حضرت باز آمد در خروش پس زفان بگشاد گفت « اى بىنياز * پرده كن در پيشِ من زين راز باز آن كه در ديرى كند بُت را خطاب * تو به لطفِ خود دهى او را جواب ؟ » حق تعالى گفت « هست او دل سياه * مىنداند زان غلط كرده‌ست راه